ساعت مدت هاست که ازنیمه شبِ زندگی گذشته است و ارقامی که سالهای

عمر را نشان می دهند در تجربۀ سراشیبی سفر بازگشتند.

می گویند تو از اوّلش هم خیال آمدن نداشتی امّا من به ساعتِ زمان چشم می دوزم

تو قدری دیر کرده ای همین،

امّا تهمتِ هرگز نیامدن هیچگاه به معصومیتِ چشمانِ نازتو وارد نیست.

بی وفائی به تو نمی آید،درچهره تو یک خبر است آن هم به من رسیدن،فقط قدری دیر کرده ای،

بعضی ها که دلشان پنهانی برایم سوخته است وانمود می کنند که من نیازی به دلسوزیِ هیچ کس ندارم

و خودشان هم این وظیفۀ سنگین را با احتیاط هر چه تمام ترانجام می دهند.بعضی سرزنش می کنند

و زیر لب، اتهام که نه افتخارِ دیوانگی ام را کنار اسمت می چینند و بعضی با تمسخر قند توی دلِ

بی رحمشان آب می شود.

ساعت ازنیمۀ شبِ زندگی گذشته است خیلی وقت است که گذشته است.همه فانوس ها را

خاموش کرده اند و می گویند تو مرا گذاشته ای و رفته ای،اما من یقین دارم که تو

بر می گردی فقط قدری دیر کرده ای،ساعت دیگر نیمه شبِ زندگی نیست.

می ترسم صبح زندگی- که مرگ است-بی تو بیاید اما نه،ترس دشمن عشق نشنیده بگیر

ساعت صبح مرگ و پایان زندگی هم باشد حرف هیچ کس مهم نیست به دل نمی گیرم،

تو می آیی بالاخره می آیی فقط قدری دیر کرده ای .

مسافر،محبوبِ نارنجی پوشی ست عزیز کرده شاعرانی که همیشه ارغوانی را به آبی ترجیح داده اند

و نقاش هائی که هرگز گل زرد را سمبل بیزاری نمی دانند.

.ساعت از...نه، تو فقط قدری دیر کرده ای،

تنها می شود با حسّی عجیب درست مثل نقشِ مبهم بازیگری که برای نخستین بار اضطرابِ

صحنه را تجربه می کند مقدم پاییز را تبریک گفت و برای آنانی که خزان را بیش از دیگر هدیه های آسمان

دوست دارند نوشت:پاییز مبارک،پاییز گوارا،یا نه سفرعاشقانه پاییز خوش بگذرد،

ساعت ازشب و نیمه شب و خیلی وقت های دیگر زندگی گذشته است.

همه دیگر از آمدنت قطعِ امید کرده اند و جر شمعِ چشمانِ من اینجا هیچ چیزی روشن نیست اما من

می دانم می آیی.

سلام پاییز،روحِ برگ ها شاد،خیلی وقت است که از شب و نیمۀ شب و حتی بامدادِ زندگی گذشته است

امّا تو فقط قدری دیر کرده ای همین .