بمان

به نام او که آن قدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد نمی دانم شاید سلام
گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم .
اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم . جای تعجب نیست یک دیوانه دارد
با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی .
می دانم قرار نبود بیایی و چه زیبا می شود کسی وقتی بیاید که قرار نیست .
راستی آن چیزی که سال ها پیش بردی حالا کجاست ؟
این گونه نگاهم نکن ٬ دلم را می گویم . تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق
کنی و باز تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگی ات کمی در برود .
راستی چه حکمتی ست که من بیشتر ٬ غروب ها دلم برای تو تنگ می شود ؟! نه فکر کنی که
خورشیدی ٬ نه عزیزم خورشید شب ها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد .
اما جالب ست که تو مهتاب هم نیستی که روز ها بروی ٬ در حقیقت تو هیچوقت نمی روی که قرار باشد
بیایی .
بمان اما این بار نه دیگر از آن ماندن هایی که رفتن دارد این بار به زبان عامیانه بمان ٬
به زبان همه که وقتی تنها می شوند ماندن کسی را زیر لب با صاحب آسمان ها در میان می گذارند ٬
یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر برایت مرد ٬ بمان .
اما لااقل بگو ٬ بنویس ٬ نقاش کن یا اشاره کن که به خاطر او مانده ای ٬ منت چشمان تو هم عالمی دارد
مافوق عالم رویا . . .
در انتظار در انتظار نگذاشتنت

![[تصویر: 1325065864647570154.jpg]](http://ups.night-skin.com/up-91-01/1325065864647570154.jpg)























❤★❤★❤★❤★❤★