من و تو
چقدر داشتنت دشوار است زمانی که میدانم میروی....مرا تنها میگذاری و با تو بودنم
روزهای خوشی ست که می گذرد.....
کاش وقت رفتن چشمانت را جا بگذاری.......می خواهم چهره ی پریشانم را در آنها ببینیم
می خواهم به دنبال عشق باشم در قطره های اشکت....
چه دشوار است عاشق بودن
آری دشوار است اما شیرین چون عسل.....
نبودنت هم شیرین است
حس عاشق بودن یعنی زندگی....و من چه می خواهم جز تو از این دنیای نامرد؟

من در برابر تو کیستم ؟
و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم توئی
و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینه ای که دلم توئی
و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش توئی
و خود را شبی که مهتابش منم
و مرا قندی که شیرینی اش توئی
و خود را طفلی که پدرش منم
و مرا شمعی که پروانه اش توئی
و خود را انتظاری که موعودش منم
و مرا التهابی که آغوشش توئی
و خود را هراسی که پناهش منم
و مرا تنهائی که انیسش توئی
و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی :
نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ،
چیز دیگری است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری
و داستان دیگری است
و خدا آن را تازه آفریده است
هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند
، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم
و نزدیک هم نبوده اند ... نه ،
هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ...
سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم
او را چه بنامم چنین جذب کرده است
بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .
دکتر علی شريعتی





❤★❤★❤★❤★❤★