خدا اینجاست...
سلام به همه ی دوستای گلم!!!چه طورید؟؟؟خوبید؟؟؟چه خبر ؟؟؟چه کارا می کنید؟؟؟عزاداری هاتون هم قبول!!این هفته چه طور بود؟؟؟
وا3 من که خیلی مسخره و بد بود!!!شنبه:ریاضی 1شنبه:دین وزندگی 2شنبه:فیزیک 3شنبه:شیمی(توجه کنید فردای شب یلدا!!!!)4شنبه:ادبیات 5شنبه:دین و زندگی و پرورشی وورزش!!!!
حالا نقدوبررسی:شنبه که امتحان نگرفتن
1شنبه خوب بود
2شنبه من پدرم در امد 70صفحه فیزیک خوندم که تا ساعت 1شب بنده داشتم درس می خوندم که از من بعیده!!!
فرداش هم خراب کردم
توی همون امتحان بود که شریف با مشورت با دوستان و استفاده از روش ت ق ل ب توانست نمره بیاورد
3شنبه شبش بنده تا ساعت 5:30کلاس تشریف داشتم تا ساعت 6:30هم کفیده بودم و تا ساعت 12:30مثل خر داشتم می خوندم که درسم تموم نشد و بخاطر خستگی 2باره کفیدم و فرداش امتحانو گند زدم
البته لازم به ذکر است وا3 این امتحان این شریف 1ساعت تاخیر داشت(به بهونه ی مریضی در صورتی که ایشون از من هم سالم ترند!!!!)و بعد از گرفتن سوالات از بچه ها رفت امتحان داد!!!4شنبه که من حال درس خوندن نداشتم ویه جورایی قهر کرده بودم با درس خوندن به کمک دوستان مهربان
نمره ی 0خودرا به 16رساندم(نکته:90صفحه امتحان بود!!!)5شنبه هم بنده با یک حرکت خفن پیچ دادم و مدرسه نرفتم
اخه من نمی 2نم کجای 2نیا ورزش جزوه داره و از جزوه امتحان به عمل می اید!!!پرورشی هم یکی از دوستان خیر داد معلم عقده ای برای بنده 0 رد کردند!!!!
(به وقتش حالشو می گیرم!!!)
خب فک کنم شما هم به این نتیجه رسیده باشین که چه هفته ی مزخرفی بود!!!!
من ازهمه ی اون کسانی که میان سر می زنن و نظر میدن عذر می خوام که دیر به نظراتشون جواب می دم!!!ولی من به همشون جواب می دم!!نه که از هفته ی قبل کامپیوتر و نت تعطیل شده ومن در تحریمم نمی رسم جواب بدم.
از اونجایی که من خیلی شما رو دوس دارم بهتون قول می دم که تو این ایام امتحانات هم وستون آپ کنم
ایشا الله یه آپ شاد واستون می کنم!!!
نتیجه گیری از اون متن بالا:شریف تا اخر متقلب می مونه(خیلی حرفه نیس بعدا یه بلایی سرش میاد!!)من هم تااخر همین جوری الاف و درس نخون می مونم 
این داستانو بخونید اون اهنگ هم دانلود کنید خودم دانلود کردم ولی گوش نکردم!!!
داشت یادم می رفت در گذشت آیت الله منتظری تسلیت میگم (ببخشین اگه یه خورده دیر شد) 
این داستان قابل توجه کسانی که میگن خدا مارو دوس نداره!!!

کشتی در حال غرق شدن بود...
سرنشینان در حال نجات دادن جان خود بودن... مردجوان بالاخره توانست جان خود را نجات دهد و به سرزمین ناشناخته ای برود...
با خود میگوید: اینجا کسی نیست چگونه اینجا باشم !!!
یه روز... دو روز... یه هفته ... دو هفته ...
در آنجا ساکن میشود هرروز کنار ساحل منتظر کشتی
برای نجات میماند ولی کشتی از دور نمایان نبود که نبود...
برای خود کلبه ای ساخته بود
کم کم به آن شرایط سخت عادت کرده بود...
روزی مرد جوان برای گرفتن هیزم به جنگل میرود هنگام غروب وقتی به کلبه نزدیک میشود شاهد صحنه ی غمناکی میشود...

کلبه در حال آتش گرفتن بود مرد جوان نا امید و زار و نزار به سوی آسمان خیره میشود و...
میگوید: خدایا!!! دیگر چرا این مصیبت را بر من نازل کردی همه داراییه من همین کلبه بود ...خدایا !!! اگر بنده ات را دوست داشتی چرا این کار را کردی؟!!!
با چشمان گریان میخوابد...
صبح روز بعد کشتی را از دور در دریا مشاهده می کند با خود میگوید آن کشتی به سمت من نمی آید با نا امیدی یک جا می نیشیند ...
کم کم کشتی به طرف ساحل می آید...
مرد از خوشحالی در پوست خود نمیگنجد... مرد جوان با تعجب از ناخدا میپرسد شما چگونه فهیدید من دراینجا هستم؟
نا خدا میگوید خب معلوم است شما با آن شعله های آتش و دود نشانه ای دادی و ما پی بریدیم که کسی در آنجا گیر افتاده است.....
❤★❤★❤★❤★❤★